.

حدیث تصادفی

حدیث تصادفی

سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بادصبا
درباره ما
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان

ویرایش
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز : 212
  • بازدید دیروز : 294
  • کل بازدید : 1571893
  • تعداد کل یاد داشت ها : 6770
  • آخرین بازدید : 04/1/16    ساعت : 12:52 ع
جستجو

وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
کاربردی
ابر برچسب ها

شخصی به نام آقا جواد ساکن تهران و کارمند دولت بود , روزی به من رسید در حالی که خیلی نگران و ناراحت به نظر می رسید و گفت : مبتلابه نقرس و سیاتیک شدم و نظر دکترها این است که انگشتان پایم را قطع کنند .

شخصی به نام آقا جواد ساکن تهران و کارمند دولت بود , روزی به من رسید در حالی که خیلی نگران و ناراحت به نظر می رسید و گفت : مبتلابه نقرس و سیاتیک شدم و نظر دکترها این است که انگشتان پایم را قطع کنند .
خیلی متاثر و ناراحت شدم و به فکر فرو رفتم که راه چاره ای برای او پیدا کنم . یادم آمد که : در زمان کودکی , گاهی با مادر بزرگم به مسجدی که بیرون شهر قم بود می رفتم و او می گفت : اینجا , مکان بسیار مقدسی است , جایی است که امام زمان (علیه السلام) تشریف می آورند و هر کسی مریض یا حاجت مهمی داشته باشد به دادش می رسد
به آقا جواد گفتم : جریان این است , اگر به آن مسجد بروی , آقا امام زمان عنایت می کند .
آقا جواد پیشنهاد کرد که : پس , شما هم با من بیا !
قبول کردم و این اولین سفر من به مسجد مقدس جمکران بود .

آری ! 26 سال قبل آمدیم تا به قم رسیدیم . اول خیابان چهار مردان ماشینی بود که از هر نفر یک تومان تا جمکران می گرفت . سوار شدیم تا به مسجد رسیدیم . آن وقت این تشریفات فعلی نبود و این ساختمانها درست نشده بود . آنجا ( اشاره به مکان مخصوص ) آب انباری بود و این طرف قهوه خانه ای و بنای مسجد هم , بنای سابق بود که صحن کوچک و ایوانی داشت و بعد وارد اصل مسجد می شدیم .

آقا جواد مذکور به اندازه ای از درد ناراحت بود که دست به گردن من انداخته بود و به زور راه می آمد . تابستان بود و در هوای گرم او را نزدیک مسجد آوردم و روی شنها خواباندم , گفتم : شما که با این حال نمی توانی به مسجد بیایی , همین جا بمان تا من بروم نماز بخوانم و برگردم .

قبول کرد , کثرت درد وادارش کرد که از قرصهای مخصوصی که خواب آور بود و برایش تجویز کرده بودند , استفاده کند ,

من وضو گرفتم , وارد مسجد شدم , نماز تحیت مسجد را خواندم و سپس مشغول نماز امام زمان (علیه السلام) شدم . اعمال مسجد تمام شد برگشتم تا سری به آقا جواد بزنم , او را بیدار نموده , پرسیدم : چیزی احتیاج نداری ؟

گفت : اگر هندوانه باشد , دوست دارم .

آمدم این طرف , دیدم جمعی نشسته اند و یک هندوانه در وسط دارند , درخواست کردم و مقداری از آن هندوانه را برای مریض گرفتم . اما درد همچنان او را در فشار داشت و باز خوابید .

من به مسجد برگشتم و ماندم تا اذان صبح تمام شد . نماز صبح را خواندم و برگشتم که او را بیدار نمایم , وقتی برگشتم , دیدم آقا جواد بیدار است و نماز خوانده و نشسته است , گفتم : چطوری ؟

با تبسم گفت : بد نیستم

گفتم : پایت چطور است ؟

گفت : خوب شدم !

باور نکردم , قسمش دادم , گفت : به خدا ! خوب شدم .

گفتم : بلند شو راه برو!

برخاست و بدون ناراحتی شروع به راه رفتن کرد . گریه شوق داشت و به حال عجیبی گفتم : چطور شد که خوب شدی و شفا یافتی ؟

گفت : نمی توانم بگویم ! ( گفتنی نیست ) همین قدر بدان که لطف آقا امام زمان شامل حالم گردید و من شفا یافتم .

بعدا هم , هر وقت به او می رسیدم و از کیفیت شفایش می پرسیدم , می گفت : گفتنی نیست .

این معجزه را که به چشم خویش دیدم , موجب و سبب شد که قدر این مکان مقدس را بهتر بدانم . تصمیم گرفتم مرتبا شبهای چهارشنبه به اینجا بیایم و تا الان که 26 سال می گذرد , بحمدالله آمده ام و انشاء الله تا آخر عمر می آیم




مطلب بعدی : « عبادت خالصانه »       


پیامهای عمومی ارسال شده

+ بسمه تعالی میلا باسعادت کریمه اهلبیت حضرت فاطمه معصومه برتمام محبین اهلبیت مبارک باد التماس دعا