نابرابرسازی:
بر اساس قوانین رسمی روزنامهنگاری امریکا، مطبوعات باید حقایق مربوط به دو طرف رقیب را به یکسان منتشر کنند، اما این امر به ندرت اتفاق میافتد. به عنوان مثال میتوان به جنگهای مورد حمایت امریکا در گواتمالا و السالوادور در دهه هشتاد اشاره کرد هم آنهایی که روستایشان به آتش کشیده شد و هم آنهایی که روستاها را به آتش کشیدند به یک اندازه مسئول خونریزی و کشتاری فجیع شناخته شدند. بدین ترتیب، با ترسیم ظاهری، خنثی و بیطرف از این ماجرا، از حساسیت توجه عمومی به این فاجعه کاسته شد و کمی بعد به کلی فراموش گردید (پرنتی ص 7ـ6).
پیشفرضسازی:
رسانههای غربی غالباً سیاستهای دیکته شدهای را که صحت و اعتبار آنها مستلزم نقد و بررسی جدی است، بدیهی میپندارند. برای نمونه هرگاه کاخ سفید افزایش بودجه در هزینههای نظامی را پیشنهاد کند، بحث رسانهها محدود به این خواهد بود که چه مقدار افزایش بودجه مورد نیاز است؟ تا چه حد باید بر روزآمد کردن جنگافزارها سرمایهگذاری شود؟ آیا روند جاری کفاف افزایش هزینههای نظامی را میکند یا باید تدابیر بیشتری اتخاذ کنیم؟ هیچ رسانهای نظرات متقن و دلایل مستند کسانی که معتقدند هزینههای نظامی امریکا سالهاست که بیشترین سهم بودجه را بلعیده و اکنون نیازی به تقویت بیشتر آن نیست، منعکس نمیکند. بلکه فرض قریب به یقین این است که نیروهای امریکایی باید در سراسر دنیا استقرار یابند و سالانه صدها میلیارد دلار صرف این سیستم نظامی جهانی شود.
لقبسازی:
اصحاب رسانه نیز مانند دیگر تبلیغاتچیان، میکوشند تا با القاب یا برچسبهای مثبت و منفی برداشت اولیه ما را نسبت به موضوعات مورد نظر تحت تأثیر قرار دهند. به برخی از این عناوین مثبت بنگرید: پایداری، دفاع جانانه و اقتصاد سالم. اینگونه القاب و عناوین با اجتناب از ویژگیهای واقعی دیگری که ممکن است ما را به نتیجهای متفاوت سوق دهند، نوع برداشت و نگاه ما را نسبت به یک فرد یا مفهوم خاص متأثر میسازند.
برخی عناوین منفی عبارتند از: چریکهای چپگرا، محور شرارت، نظریههای توطئهآمیز و شورشهای شهری. پر واضح است که گستره کاربرد این لقبها غالباً محدود به رسانهها بوده و به ندرت وارد بستر روابط و موضوعات اجتماعی میشوند. جالب اینکه به کارگیری استادانه این عناوین از سوی رسانهها، گاه آنها را به حدی مستقل و نهادینه میسازد که ارتباط مفهومی چندانی با ماهیت موضوع مورد بحث ندارد. برای نمونه، اصلاحات یکی از همین القاب فریبندهای است که معنای واقعیاش به کلی تحریف شده است و غالباً به سیاستی اطلاق میشود که در پی نفی و ابطال اصلاحات و دستاوردهایی است که پس از سالها مبارزه ملی در کشورها حاصل شده است. بنابراین، عجیب نیست که حذف برنامههای کمک به خانواده در خود جامعه امریکا، اصلاح رفاه عمومی نام میگیرد و در سالهای پس از فروپاشی شوروی سابق و تا به امروز اصلاحات در اروپای شرقی، مصداق کامل یک فرآیند فقرزایی بیرحمانه در کشورهای کمونیستی سابق میشود.
ترویج مفاهیم صوری:
بسیاری از مفاهیم و ارزشها نه از سوی رسانههای خبری، بلکه توسط امریکا جعل و مصادره شده و مطبوعات بیهیچ انتقادی آنها را پذیرفته و در جامعه منتشر میکنند، بیآنکه محتوای واقعی این مفاهیم را بررسی کنند. تولیدات رسانههای غربی در دو حوزه سیاست داخلی و خارجی غالباً مملو از ارزشهایی ظاهری است که از سوی نظام بوروکراتیک حاکم، به استخدام درآمدهاند، مفاهیمی مانند روند جهانی شدن، لیبرالیسم اقتصادی، امنیت همگانی، پلورالیسم فرهنگی، بازار آزاد، نظم نوین جهانی و...
محتوازدایی:
شاید کمتر به این واقعیت پی بردهایم که رسانههای خبری غرب معمولاً بیش از هر چیز به سبک و شیوه حوادث مورد بحث میپردازند تا به ماهیت حقیقی آنها. برای نمونه اعتصابات کارگری غرب را در نظر بگیرید، در معدود مواردی که رسانهها در اعتراضهای کارگری حاضر میشوند، با گزارش کردن شکل و شیوه اعتصاب، آن را از هر نوع محتوای واقعی تهی میکنند. مثلاً میشنویم که فلان اعتراض چند روز طول کشیده، صدمات و هزینههای آن برای مردم و اقتصاد کشور چقدر بوده و چه عواملی به شکست مذاکرات میانجامد؟ آنچه کمتر به گوش میرسد اصل و علت ماجراست. به بیان دیگر، صاحبان رسانههای غربی همواره از یک تصویر بزرگتر سخن میگویند، اما واقعیت این است که آنها توانایی و تمایل ارتباط دادن موضوعات و حوادث مستقل به روابط گستردهتر اجتماعی را ندارند. (جان هنریک کلارک( ) ص1)
درستتر اینکه بگوییم آنها غالباً تصویری کوچکتر از موضوعات و حوادث به جهان ارائه میدهند و این یکی از شیوههای محتوازدایی است، بدون اینکه از چارچوب تعهد اطلاعرسانی خارج شوند!
